تبليغاتX
㋡ ! ... ش مث شیطوونـک ... ! ㋡

㋡ ! ... ش مث شیطوونـک ... ! ㋡

بجای اینکه چندین وبلاگ بخوانید، این وبلاگ را چندین بار بخوانید

یه خورده فکر کنیم . . . واقعا این دنیا چقدر ارزش داره؟ درسته قبول دارم این دنیا بی ارزش نیست. ولی ارزشش به قدری هست که روزها، ماه ها ... یا حتی سال ها باعث بشه یه حس بد کنج دلت خونه کنه؟ حس بدی که تا حالا هزار بار آرزو کرده باشی کاشکی یه روز از دلت بره. اون حس بد داره این روزهای قشنگ جوونیت رو پر میکنه و چند سال دیگه ممکنه هیچ وقت خودت رو نبخشی!

من دختری هستم که چند وقت پیش، خواسته یا ناخواسته یه حس بد رفت و کنج دلم پنهون شد! هر کاری میکنم بیرون نمیاد ... کمرنگ میشه اما محو نمیشه. هر کسی نقطه ضعفی داره. نقطه ضعف منم دلمه! زودی میشکنه! اما همین که از سنگ نیست کافیه!

یه بار به یکی از دوستام که از یکی ضربه خورده بود گفتم : "یادت باشه هر موقع خواستی بیای توی این دنیای مجازی دلت رو یه گوشه کناری قایم کن بعد بیا! " کاری که خودم چند ساله دارم انجام میدم. کاش همون روزی که اولین بار اومدم چت یکی این حرفو به خودم گفته بود

فک کنم مقدمه چینی کافی باشه. این پست مربوط به سالها پیشه ... روزهایی که هنوزم توی ذهنم گرم ترین رنگا رو دارن. روزهایی که واقعا از این دنیای مجازی لذت می بردم. در کنار دوستانی که خیلی برام با ارزش بودن. اما رفته رفته دیو سیاهی به اسم کینه اومد و جای تموم اون خوبی ها و مهربونی ها رو گرفت.

شاید خیلی از اون دوستای قدیمی الان منکر وجود کینه توی دلشون بشن. شاید خیلیاشون با دیدن این مطلب بی سر و صدا وبلاگم و ترک کنن و ردی از خودشون باقی نذارن! اما کاش بدونن چقدر دلم میخواد همه مون اون روزا رو فراموش کنیم. نه همه اش رو ها. قسمتای بدش رو. وگرنه اون روزهای خوب که دیگه تکرار نمیشن!

من هنوزم دورادور به همه شون سر میزنم. میدونم در چه حالن. وبلاگ اکثرشونو دارم. نمیدونم اونا هم به من سر میزنن یا نه! ولی من همیشه بی سر و صدا میرم و میام. حتی کامتهاشون رو هم میخونم تا شاید از توی اونا بتونم دوستای قدیمیه دیگه ای رو هم پیدا کنم.

دست خودم نیست. هنوزم به همه شون فکر میکنم و دوستشون دارم. فکر میکنم بعد گذشت این مدت اون دیو سیاه داره کوچیکتر و کوچیکتر میشه و من تصمیم قاطع گرفتم که واسه همیشه نابودش کنم

تمام شجاعت و جسارتم رو به انگشتام میدم و غرورم رو واسه چند خط فراموش میکنم :

زیبا - ساغر : بیشتر از همه ازم ناراحتی. گاهی فکر میکنم واقعا اون اتفاقات ارزشش رو داشت؟ ... من اشتباه کردم، تو اشتباه کردی، اما ما هردومون قربانی بودیم!!!! زیاد به وبلاگت سر میزنم. خیلی تغییر کردی! درست مثل من

شبنم : تو که بهترین دوستم بودی، آخرم نفهمیدم چرا یه هویی این همه از من بدت اومد. هیچ وقت نفهمیدم کدوم کار اشتباهی ما رو اینقدر از هم دور کرد. من هنوزم با افسوس اون روزهای خوبمون رو یاد میکنم. روزایی که همه مون مشکلاتمون رو فراموش میکردیم و فقط میخندیدیم ... از ته دل

محمدرضا زیزو : حتی یادم نیست چی شد! من مقصر بودم یا تو؟ شایدم هیچ کدوممون. شاید این رابطه ی خواهر و برادری هم مثل همیشه با کلی سوء تفاهم مسخره تموم شد!

پسرم رحمان : اطرافیانم خوب میدونن من از اون دسته دخترایی هستم که مهمترین شخص زندگیشون فرزندشونه! اون موقع ها هر مشکلی داشتم، هر وقت دلم میگرفت (مثل الان!) تنها چیزی که به ذهنم میرسید صحبت کردن با تو بود. فقط همینو بگم که هنوزم با یادآوری اون روزها انرژی میگیرم. توی نا امیدی هام بهت فکر میکنم و اونوقت میفهمم خدا چقدر دوستم داره

شادمهر : همیشه به داشتن دوست بامعرفتی مثل تو به خودم افتخار میکنم. جز خوبی ها و مهربونی هات چیزی تو ذهنم نیست.

افسانه : یار گرمابه و گلستان بودیم. هنوزم هستیم؟ چند وقته نیستی. دلم واست تنگ شده. برای اون درد دلامون. راهنمایی هام رو یادته؟ ههههههه تجربه ی تلخم و برات گفتم

حمید : همون طور که اول پستم گفتم میخوام گذشته رو فراموش کنم. جدا از اون گذشته ی کذایی(!) دوست خوبی واسم هستی. تو خیلی از کارا کمکم کردی. مثل یه داداش برای خواهرش

عمه سارا : از وقتی یادمه همیشه دوستش داشتم. دختر نجیب و دوست داشتنی ای که معرفت از بند بند وجودش میباره

...

انگاری تموم شد. البته کلی دوست خوب دیگه هم داشتم و دارم که هنوزم بی سر و صدا بهشون سر میزنم : آرش جوجو، شیلا، عباس دهش ور، آرش کابلی،مهربد، آرزو، داداش بابک، امید ۰۰۷، بهنام، شیدا، شکیبا، آریا پسر کوهستان، بهناز، ثریا، مریم، مشکی، شاهین، پریسا، رویا بلا، همدم، داداش حسین، نگین، باربی و ...

آرزومه که اسم همتونو توی کامنتای این پست ببینم  کاش یه روزی بفهمم دیگه هیچ کدومتون ازم ناراحت نیستین. اشتباهاتم رو بذارین رو حساب بچگیم. اون روزا بچه تر از اونی بودم که فکرشو میکردین. حالا اون بچه بزرگ شده و داره به خاطر اشتباهات گذشته اش اذیت میشه.

میدونم خواسته ی بزرگیه. ولی بیاین تمام سعیمون رو بکنیم تا از هم هیچ کینه ای به دل نداشته باشیم. بیاین یه خورده از بچه ها درس بگیریم. دلامون رو به اندازه ی دل بچه ها صاف کنیم و بعد به زندگی نگاه کنیم. اونوقت میبینیم که غرورمون پست ترین چیزیه که توی وجودمونه!

خیلی وقت بود میخواستم این مطلب رو بذارم. ولی هی امروز و فردا میکردم! اما امروز یه اتفاقی افتاد که بدجوری یاد گذشته افتادم! واسه همون دل و به دریا زدم و اینا رو نوشتم

دوستتون دارم

نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت توسط نغمه شيطوونـك ..|


آخرين مطالب
» یادی از قدیما ...
» آدم برفی من ...
» پسر عاشق!
» خانواده ی حلزون ها !
» روز نقاشی !
» عروسک خوشگل من !
» Love !
» رنگارنگ !
» میلاد گل نرگس مبارک !!
» روز تکراریه تولدم!
Design By : Pars Skin